محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

محمد مهدی تمام زندگی مامان بابا

شهربازی

  جمعه 1394/04/12 با خاله و محمد طه رفتیم شهر بازی و حسابی بازی کردید و کلی خسته شدیدولی باز هم به پیشنهاد تو رفیتم پارک و شاممون رو هم توی پارک خوردیم و به تو هم کلی خوش گذشت. پسر قشنگم همه دنیا رو می دم تا خنده از لبهای قشنگت دور نشه و از خدای مهربون می خوام هیچ وقت تو دلت غم نباشه. دوستت دارم گلم  ...
15 تير 1394

ساخت ماشین

  پسر قشنگ من امسال برای تولدش یک  LEGO  ماشین فراری قرمز کادو گرفت . مامانی و محمد مهدی چند روز مشغول بودن تا این ماشین رو که 1322 قطعه داشت رو درست کردند. محصول دست مامان حمیده و محمد مهدی  ...
15 تير 1394

پسر عزیزم

             محمد مهدی گلم پسر نازنینم لبخندبزن ! بدون انتظار پاسخی از دنیا, بدان روزی دنیا آنقدر شرمنده می شود  که به جای پاسخ لبخند, با تمام سازهایت می رقصد.... ...
1 تير 1394

سفرهای تابستانی

آبشار کبود وال استان گلستان     پسرقشنگم سلام این روزها من و تو روزهای سختی رو در زندگی مون تجربه می کنیم  ولی می دونم که من و تو با هم می تونیم همه این سختی ها رو پشت سر بذاریم این رو بدون که مامانی تمام تلاشش رو می کنه که همیشه لبخند روی لبهای قشنگت باشه. راستی امروز اولین روز کلاس تنیس تو بود امیدوارم قهرمان جهان بشی   ...
1 تير 1394

رفتن پیش بابایی مون

امروز یعنی 15 خرداد 1394 صبح زود باهم بیدارشدیم و حاضر شدیم رفتیم دنبال خاله فاطمه و باباجون و رفتیم بهشت زهرا ,البته توی راه باباجون شیرینی گرفت و تو هم برای بابایی مون گل خریدی رفتیم پیش بابایی . می دونم که بابایی از دیدنمون کلی خوشحال می شه و به تو هم افتخار می کنه هر چند که تو همیشه می گی بابایی همیشه پیش ماست و من هم کاملا حرفت رو قبول دارم که بابایی هیچ وقت از پیش من و تو جایی نمی ره و مثل همیشه کنار ماست. بعد از اینکه کلی وقت پیش بابایی مون بودیم رفتیم سر خاک چند شهید و بعد هم رفتیم سر خاک آقاجان. به پیشنهاد تو که دوست داشتی بری سر خاک مرتضی پاشایی رفتیم قطعه هنرمندان و سرخاک کلی از هنرمندها رفتیم و مامانی هم فریدون مشیری رو...
15 خرداد 1394

تنگه واشی

پسر قشنگم روز 14 خرداد ماه 1394 به پیشنهاد دایی حمید , با دایی حمید اینا و مامان جون و باباجون و خاله فاطمه و محمد پارسا خوشگله رفتیم تنگه واشی . البته بگذریم از اینکه که چقدر توی راه بودیم و جاده چقدر شلوغ بود ولی سفر یک روزه ی خیلی خوبی بود. کلی به ما خوش گذشت البته اولش که وارد اب شدیم از سردی آب و سختی مسیر کمی ترسیدی و برگشتیم ولی دوباره تصمیم گرفتیم که سفر تحقیقاتی مون رو مثل اسکوبی دوو ادامه بدیم تو شدی اسکوبی دوو و من هم شگی تا نیمه راه رفتیم و به کتیبه تاریخی رسیدیم ولی تو دیگه خسته شده بودی و من و تو برگشتیم تا بقیه سفر تحقیقاتی مون رو تو راه برگشت انجام بدیم ولی با اینحال کلی خوش گذشت با هم صحبت کردیم و برگشتیم پیش مامان جون...
15 خرداد 1394