رفتن پیش بابایی مون
امروز یعنی 15 خرداد 1394 صبح زود باهم بیدارشدیم و حاضر شدیم رفتیم دنبال خاله فاطمه و باباجون و رفتیم بهشت زهرا ,البته توی راه باباجون شیرینی گرفت و تو هم برای بابایی مون گل خریدی رفتیم پیش بابایی .
می دونم که بابایی از دیدنمون کلی خوشحال می شه و به تو هم افتخار می کنه هر چند که تو همیشه می گی بابایی همیشه پیش ماست و من هم کاملا حرفت رو قبول دارم که بابایی هیچ وقت از پیش من و تو جایی نمی ره و مثل همیشه کنار ماست.
بعد از اینکه کلی وقت پیش بابایی مون بودیم رفتیم سر خاک چند شهید و بعد هم رفتیم سر خاک آقاجان.
به پیشنهاد تو که دوست داشتی بری سر خاک مرتضی پاشایی رفتیم قطعه هنرمندان و سرخاک کلی از هنرمندها رفتیم و مامانی هم فریدون مشیری رو پیدا کرد آخه مامانی عاشق شعر های فریدون مشیری یه .
بعد از قطعه هنرمندها برگشتیم و رفتیم یه مرکز خرید و مامانی کلی برات لباس تابستونی خرید تا پسر خوشگلمون مثل همیشه خوشتیپ باشه .
بعد هم برگشتیم خونه باباجون اینا و نهار خوشمزه ای که خاله فرزانه درست کرده بود رو خوردیم و بعد هم پسر خوشگلم که کلی خسته شده بود خوابید .


رفتن پیش بابایی مون
بابا مجتبی و مامان حمیده